تبليغاتX
عشقای خط خطی

عشقای خط خطی

کاغذ دیواری های عاشقانه - parsnet1.mihanblog.com

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق ، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو . . . من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا ، نشد

گفتم عاقل می شوی ، اما نشد

سوختم در حسرت یک یا رب ات

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی ،گفتم: بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

بر حریم خانه ام در میزنی

حال ، این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط >*ziza*<| |

http://rasti101.persiangig.com/ud6f09vgb5a7f055g.gif

 اگر امروز درون کوچه و برزن . میون جمع گرم ما . جوانی یا که پیری را به جانبازی صدا کردن .

اگر که اسپری . ویلچر . عصا . اندام مصنوعی و گل بازارشون گرمه.

به یمن  دست و پای تیر خورده . نفسهای خفیف شیمیایی . نخاع قطع . چشم کور  پشت خم .

و اعصابی خراب و در هم و بر هم و دستانی فلج باشد.

 

اگر بازارها داغن . جوونامون اگه شادن . کلاسامون اگه بازن . و سازامون اگه سازن و ماشینا اگه نازن .

به یمن گنگی رزمنده ی جانباز بی نا ییست . که روزی همچو ما خوش بود و راه میرفت . صدا میزد.

خدا میگفت . دعا میکرد . علی میگفت . ابالفضلو صدا میزد .و با سازش صدای طبل رزم نابرابر را صدا میزد .

خداوندا دگر بس کن . به جان مهدیت بس کن . گلوله بر علی تا کی؟ ستم بر بینوا تا کی؟ و

موشک بر حرم تا کی؟ و جولان نهنگان و ددان تا کی؟

خداوندا دگر بس کن  بگو مهدی بیاید و با دستش بساط ظلم و جور و هر چه بیداد است بر چیند.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

http://static.cloob.com/public/user_data/gen_theme/86/256413_photo_bot.jpg

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط >*ziza*<|

روز تولدم بود

  چشام به کوچه خشکید

  یادت نبود عزیزم

  دل من اینو فهمید

  تولدم مبارک

http://i31.tinypic.com/2yjphzl.jpg

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

 
 
http://files.myopera.com/3eke/albums/539801/child.fun.3eke.ir.jpg
 

کودکی به مامانش گفت: من واسه تولدم دوچرخه می‌خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو واسه تولدت بگیریم؟ بابی گفت: آره.

مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.



نامه شماره یک

سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.

دوستدار تو - بابی



بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.

نامه شماره دو

سلام خدا

اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی


اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.

نامه شماره سه

سلام خدا

اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.

بابی


بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

نامه شماره چهار

سلام خدا

مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

( اثبات قران به علم رياضي)

http://www.eholyquran.com/miricals2.htm

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط >*ziza*<|

 

مزار من

 

لحظه ي بودنم موندنم ديگه سر اومده

فال من به نام تـو ببيــن چقد بد اومده مينويسم رووي صفحه غريب زندگـــي

من فراموشت نميكنم عزيز به سادگـــي

بيـا سـر مزار من آروم و آهسته عـزيز

طاقت گريه ندارم اشكي براي من نريـز

ميخوام بگم دوستت دارم حتي اگه جدا باشيم

اين همه فاصله كمه اگه به ياد هم باشيـم

وقتي خنديدي به رفتنم، دلم از تو شكست

بعد تو دلم دل به غريبها نبست

تك تك خاطره هامون هرچي بود ديگه گذشت جاي من كي توي قلب مهربون تونشست

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

تو اگر بازآیی ... من دلم را به تو خواهم بخشید

و صمیمیت دستانم را که پر از عطر گل شادیهاست به تو خواهم بخشید

تو اگر بازآیی ... من تو را خواهم برد به دیار گل ها ، به دیار شادی، به غزل های بلند حافظ

و اگر آمدنت دیر شود...

و اگر آمدنت وعده پوچی باشد...

من تو را ای همه خوبی تا دم مرگ نخواهم بخشید..

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

 

رفتنت را ديدم...

تو به من خنديدي...

آتش برق نگاهت دل من آتش زد...

و مرا در پس يک بغض غريب ،

در ميان برهوتي تاريک...

پشت يک خاطره سرد و تهي

با دلي سنگ رهايم کردي .

و تو...

بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده ي من!!

رفتنت را ديدم...

تا به آنجا که نگاهم سو داشت.

و تو در آخر اين قصه ي تلخ محو شدي.

باورم نيست که ديگر رفتي

اشک من بدرقه راهت باد

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط >*ziza*<| |

Design By : Night Melody