|
عشقای خط خطی |
|
|
نمی خواهم ببینی زخمهای پیکر احساسم را هرگـــــــــــــــــــز.... نمی خواهم ببینی اشکهای سرکشی را تمام روزها در زیر شلاق فراموشی دوام آورده بودم من دل تنهای من با درد می سوزد نمی خواهم بدانی سخت و دلتنگم نمی خواهم بدانی چشم های من به دنبال تو می گردد سراغت را زهر آیینه می گیرد تورا در هر سکوت سبز می جویم در این شبهای تلخ و سرد تکراری نوازش می کند دستی نگاهم را... برای یک نفر آرام می خوانم چه راهت می توان از یاد بردش باز چه آسان می رسد هنگام یک آغاز...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط تینا |
تا زمانی ماندم که مراحس کردی سیب تنهایی ات را با من قسمت کردی !!!! تا زمانی ماندم که تو تکرار زمان را با من تماشای جهان را با من دلنشین می دیدی تا زمانی ماندم که با نگاهت را در میان این همه چشم مرا می جوییـــــــــــدی ودلت در طلب یاس دگر نبــــود و احساس مرا می بوسیـــــــد من دگر رفته ام از باغ دلت می دانم می دانم تا زمانی ماندم که شقایش هم بود در دشت دلت من بودم من بودم میان من و تو آنچه بی معنی بود معنای فاصله بود
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط تینا |

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط تینا |
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط تینا |
فردا.... خدا وصیت منو. گوش بده نامم رو بخونشاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون میسپارمش بهت میرم یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شـو کسی نیا د تو زندگیش بیشین زیر سایشو بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون فراق راه من وتو از هم دیگه جدا بشیم فردا قراره همدم گریه بی صدا بشیم تو کوچه های بی کسی نیستی پرسه میزنم باید آدما نگاه کنی قوی شهرتون منم یادش بخیر منو تو و یه قلب پاک و بی غرور حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور من تو رو عاشق میکنم ،هر جور شده، حتی به زور کـی می خواد فردا تو رو از من بگیره کاش اونم ویرونه شه آتیش بگیره ما باید فردا رو از دنیا بگیریم ما اگه از هم جدا بشیم می میریم ما باید قدر این روزارو بدونیم واااای اگه فردا بیاد تنها میمونیـــم ..... خدا شاید این عشقی که من میگم رو تو نشناسی نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دا رم راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه خودم مهم نیست اما اون نذاری تنها بمونه بمیرم واسه ی دلش گ ریه چه قدر بهش می یاد وقتی حرسش می گیره میگه ارم بدش می یاد اما وقتی اآروم می شه می بینه من بغضم میگیره همین دیونه بازی هاش از اول چشم ممو گرفت حالا که دیگه مجبوریم با هم دیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزا همدیگه رو دعا کنیم یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم اِِِِِِی ی وای داره فردا می یادباید دست به دعا بشیم با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم می ده.. کـی می خواد فردا تو رو از من بگیره کاش اونم ویرونه شه آتیش بگیره عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه اِِـــی خدا حتــی اگه دوسم نداره تو می تونی نذاری تنهام بذاره......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط تینا |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط تینا |
واسه مني که دلتنگم از زندگي دلگيرم در گذر از هر گذري از هيچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم نه در گذرگاه کسي سهم دل ما اين بود آلوده و بيهوده تا بوده همين بوده نه روسفيد پيش يار راه افتادم و هي رفتم شايد دلم کمي واشه
بهتره سفر کردن وگرنه اينجا ميميرم
خبر نبود از خبري
نه زنده بود زندگي
نه مرگ را بود اثري
نه ارزش گلايه اي
نه فرصتي به چاره اي
چه ميتوان دوا نمود به قلب پاره پاره اي
از ياده همه رفته سردرگم و آشفته
نه جنبش خار و خسي
نه پر زدن در قفسي
نه منتظر همنفسي
گفتم از چه ميترسي
آخرش يه راهي هست
آخرش مگه رنگي
بدتر از سياهي هست
بدتر از سياهي هست
نه سرفراز در ديار
ببين چگونه گم شد اين
سواره عشق در غبار
به عشق ايکه يه جور امروز زود بگذره فردا شه
به اميدي که تا فردا نور اميدي پيدا شه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 6:14 قبل از ظهر توسط تینا |
خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم و منتظرش مي مانم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟ دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم دوستدارم تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم دوستدارم امشب دلم بارونيه نواي بارونو ميخواد امشب چشام بي خوابن ونم نم بارون تو چشام بارون برام يک خاطره ست،خاطره ي ميلاد عشق خاطره ي ميلادي که تقدير براي من نوشت وقتيکه بارون ميباره ياد اونو باز دوباره برام تداعي مي کنه ،اشک و تو چشمام مياره دلم ميخواد اون بدونه،دلم براش بارونيه که دنياي بزرگ برام مثل يک زندون ميمونه بارون ببار رو شيشه ها،پنجره تنها نمونه بذار صداتو بشنو،ياد تو يادش بمونه بارون ببار تا بشکنه سکوت سرد اين خونه حال دگرگون مرا،جز تو آخه کي ميدونه؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط تینا |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط تینا |
نذار که هر چی هست و نیست تلف بشه به پای ما برای موندن من وتو باید بریم به نا کجا هر چی جدایی ها رو من یه هو به جونم می خرم بدبهای گذشته رو مثل یه پرده می درم من وتو فرقی نداریم هر دو تا مون مثل همیم برای با هم بودنم از خیلی چیزا می گذریم عاطفه ها رو نبریم از دل و از چهره هامون دوستت دارم بازم می گم قسم به جون عشقمون

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 7:6 قبل از ظهر توسط تینا |
نخ داخل شمع از شمع پرسيد :
چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط تینا |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط تینا
روز که ... نه! آن شب نورانی و آن
سحر روحانی را می گویم!
قرار بود من پروانه ای باشم و در حریم نگاهت بال بال بزنم!
اما آن چنان جذبه ی تو مرا بی قرار ساخت که پروانه بودن را از یاد بردم
و در حرارت و التهاب قلب مهربان تو آب شدم، سوختم و چشمه های
اشک بود که از دیدگانم می جوشید.
خوب به یاد دارم که از من پرسیدی:
«قرار بود پروانه باشی چرا شمع شدی؟!»
و پاسخم را که:
«دست خودم نیست!»
و اندکی بعد این حقیقت را به رخم کشیدی که در شمع بودن نیز رقیب
نداری!
و چه زیبا بود آن شب، آن سحرگاه که زمزمه ی «بی همگان به سر
شود، بی تو به سر نمی شود»، زبان دل ما و سروده ی لب های ما بود!
هر دو می باریدیم... نه ... هردو خود باران بودیم و فارغ از نگاه شگفت زده ی
رهگذران، قطره قطره به هم می پیوستیم و تو... ناگهان صاعقه وار خروشیدی و از
ابرهای دلت نوای رعد و برق بود که بیرون می زد و طنین معصومانه اش دل آشفته ی
مرا بی تاب تر می ساخت. همان لحظه بود که دریافتمت و معنای عمیق یکی بودن و
یگانگی را دریافتم، و مفهوم بی تو به سر نشدن را جرعه جرعه نوشیدم و درست
همان لحظه بود که از پیوند بارانیم با تو رودی از عشق جاری شد و مؤذن بر این پیوند
آسمانی با شهادت بر یگانگی خدای عشق در سپیده ی دل انگیز فجر صادق گواهی
داد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط تینا |
تورا گم کرده ام امروز وحالا لحظه هاي من... گرفتار سکوتي سرد وسنگينند. وچشمانم... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند... نمي داني چه غمگينند. چراغ روشن شب بود... برايم چشم هاي تو نمي دانم چه خواهد شد... پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم. کجا ماندي؟ كجا ماندي که من بي تو... هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط تینا |

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط تینا |
دارم از نگاه گرمت ميرسم به اوج باور. باورم کن که تويي تو. تو همون فرصت آخر دستاي سرد غروب و باز رو شونه هام مي بينم. واسه طلوع خورشيد، باز به انتظار مي شينم. اما از اول قصه آخرش رو ميشه فهميد. تو بايد باشي که بازم بشه عاشقونه خنديد.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط تینا |
سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست تو بمون واسه همیشه این جدای حق ما نیست بودن تو آرزوم حتی واسه یه لحظه ..میمیرم بی تو..
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط تینا |